خرید بک لینک
چشمامو میبندم و بوی شرجی رو میکشم تو بینی و سینه! خوب تر که نفس بکشم بوی دریا از دو تا خیابون اونورترم میاد تا مشامم و حتی تجسم شکل موج ها!. از ذوقم شدم مث «بره» و جست و خیز کنان اطراف رو رصد میکنم، من قبلاً اینجا بودم و اینجا رو دیدم،تو حیاتِ پیشینم! نشستم پشت فرمون و دستکشای نخی رو پوشیدم ، میگم میرم تاب سواری؛ کولر رو میزنی و میگی برو؛ فرمونو رها می کنم و میدوئم سمت تاب های محوطه بازی زمینِ وسط که عجیبه چرا خالیه و خونه ای اونجا نیست؛ سوار تاب میشم، نور مستقیم میزنه تو چشمم، عینک آفتابی بزرگمو با انگشتای دستکش نخی پوشیده رو دماغم جابهجا میکنم و خودمو قانع می کنم که نور با پوستِ دور چشمم کاری نداره، بوی ضدآفتاب میزنه تو بینی؛ میشینم رو لاستیکِ تاب و رو نوک پنجه ها تا جایی که قدم اجازه میده میرم عقب، و یه رها شدن محکم. تو ذهنم میرم به سال ها قبل، به یه خاطره ی تاب سواری خانوادگی، تابی با طناب های سرخ و ضخیم که از یه درخت آویزون شده با یه تکه چوب کهنه که هم بارون دیده و هم آفتاب و ما تک به تک ازش سواری میگیریم ...، خودمو رها کردم رو لاستیک و سبکی لاستیک تابم میده به عقب و جلو. تو ذهنم موجی از یادآوری میاد ... خودمو رهاتر! کردم و به محض رها شدن فکر سال ها قبل از ذهنم ریخت رو کف تاتامیِ مشکیِ فضای بازی و چشممو چرخوندم دور و بر ببینم کسی منو میبینه یا نه، به شدت سنگینی نگاه احساس میکردم و کسی نبود، گفتم شاید عباس آقا داره از پشت پنجره نگاه مون میکنه ،چشم چرخوندن نتیجه نداد و بی خیال شدم، باز یادم افتاد به همون تاب با طناب های قرمز و ضخیم، به کفش های جین و سبکی که به پام بود و کیف جینی که یکطرفه انداخته بودم، به موسیقی متن «سرنوشت شگفت انگیز ام

برچسب: نویسنده: رادین شجاعی تاريخ: شنبه 25 تير 1401 ساعت: 13:07

متولد بیست و پنجمین روز آبان سال هزاروسیصدوشصت و هشت، در بندرعباس که درود خدا بر این زمین گرم و پرمهر باد.نارنج  همیشه طعم غذاست ، از گلش هم مربای بهارنارنج  پخته میشه  اما کسی توجه نمی کنه به دونه به نارنجـــــــــدونه.  بس  بذارید خودمو معرفی کنم ؛ خوشبختم نارنجدونه هستم :)اینجا وجود داره تا روزانه های  منه دونه که توی دل یه نارنجم ثبت بشه ، گاهی هم خاله زنک بازی های اطرافم رو مدیریت می کنم ، ذهنم در طول روز با دیدن هر چیزی فعال میشه و توی ذهنم صدای ماشین نویسی میاد ، در طول روز چندین و چند پست توی ذهنم ثبت میشه اما پست های کمی هستند که مجال ثبتشون رو  تو این صفحه پیدا می کنم و خلاصه اینکه   به نارنج حس خاصی دارم ؛ انگار اونم همین طوره ، حس می کنم  من باید نارنجدونه باشم !در ضمن میخوام مطلـــــــــع باشید که اسم  " نارنجدونه "  در فضای وب و واقعی منحصر به همین صفحه است ، و اگر نظرات توهین آمیز با این نام مستعار دریافت میکنید ، مربوط به شخص بنده نخواهد بود ، اون شخص فقط یه چپاولگر اسم مستعاره که میتونه هر اسمی رو چپاول کنه؛تیر ماه سال نود و چهار طی یک اتفاق تلخ در سرورهای بلاگفا بخش بزرگی از آرشیو این وبلاگ و ایضاً کلی وبلاگ دیگه از بین رفت ؛ اتفاقی که باعث قتل تعداد زیادی روح وبلاک نویس شد ، وبلاگ ها به مرگ های موقت و دائم فرو رفتند ، اگر اصطلاح «ازگور برگشته» ترسناک و نا مناسب نباشه می تونم بگم نارنجدونه هم جز همین دسته ست حالا بعد از چندسال خاموشی اجباری و غم از دست دادن آرشیو وبلاگی که درست مثل سوختن دفتر خاطرات دردناکه ، برگشتم تا دوباره بنویسم ، امیدوارم اعتماد مجددم به بلاگفا به خروجی زشتی ختم نشه ، گرچه

برچسب: نویسنده: رادین شجاعی تاريخ: شنبه 25 تير 1401 ساعت: 13:07

زهرا حدود چهارده سال پیش همراه یه دوست وبلاگی که سال هاست خبری ازش ندارم میهمان خانه ما شد، نه که من زهرا رو بشناسم، زهرا دوستِ دوستم بود. از زهرا طی اون دیدار و معاشرت کمترین چیزی تو ذهنم مونده بود تا بهارِ سال گذشته به واسطه اتفاقِ شیرینی که از شما! پنهان نیست! من مجدداً با زهرا روبرو شدم، اما چون هر دو ماسک داشتیم و چهارده سال از اولین و آخرین دیدارمون میگذشت، کسی کسی رو نشناخت. طی هر بار جلسه و دیدار و چندین بار رفت و آمد و قرارهای مکرر و هفتگی!؛ تا یک روز مغزم مثل یک دستگاه عجیب و پیشرفته جرقه زد و لرزید! و یاد ژست حرف زدن زهرا تو سیزده سال قبل افتاد و مقایسه ش کرد با لحن زهرا در هر جلسه و دیدار هفتگیِ این روزها، باز هم چون ماسک داشت شک داشتم و گفتم شاید فقط یک تشابه اسمی و ذهنیه. یکهو پریدم به صفحه اینستاگرامش، ویدئویی رو باز کردم و مطمئن تر شدم این زهرا همون زهراست!و بهش پیام دادم که آیا اون دوستِ وبلاگیم رو میشناسه؟! و بله میشناخت! هیجانی که سالِ پیش از روبرو شدن مجدد با زهرا داشتم خیلی شدید بود، شنیده بودم میگن کوه به کوه نمیرسه، آدم به آدم میرسه اما هرگز ندیده بودم! دنیا اینقدر کوچیک!حالا بعد از یکسال! چرا اینا رو دارم اینجا مینویسم!متاسفانه از سالِ گذشته «محمد» همسرِ زهرا طی ابتلا به کرونا دچار ضایعه مغزی شده و یکساله در بستره و اوضاع ناخوشی داره، زهرای قوی و عزیزی که میشناختم حسابی رنجور و خسته شده و حالا بعد این یکسال همسرش بخاطر افزایش فشار مغزی دچار خونریزی شده و باید جراحی بشه، جراحی که یا به فلج ختم میشه و یا ... نمیدونم چه نیرویی باعث شد اینا رو اینجا بنویسم، اما شک ندارم جریان سیال کائنات مسیر خودش رو میون ما آدم ها به آهستگی و پیوستگی شکل میده و هیچ چ

برچسب: نویسنده: رادین شجاعی تاريخ: شنبه 25 تير 1401 ساعت: 13:07

صفحه بندی